فرات تشنه ی او بود و تشنه جان می داد
نخورده آب به خون عمر جاودان می داد
گشوده دست قبولی خدای عز و جل
حسین هستی خود را به ارمغان می داد
عجب نبود اگر در بهای هستی وی
خدا خدایی خود را به رایگان می داد
خدا به مسلخ عشق از خلیل خواست جوان
حسین داوطلب گشته خود جوان می داد
وضوی خون جبین را نکرده بود تمام
که خون پاک دلش را به آسمان می داد
سلاح و جامه شده غارت و کرامت بین
که باز خاتم خود را به ساربان می داد
زلال آب به سقا که هجر غیرت بود
گلوی کودک شش ماهه را نشان می داد
به حیرتم دو لبی را که مصطفی بوسید
چگونه بوسه بر آن چوب خیزران می داد
گلوی تشنه و دریای خون و سجده ی شکر
حسین بود که این گونه امتحان می داد
اگر ز بام فلک قتلگاه را می دید
هزار مرتبه باید مسیح جان می داد
سر بریده، به بالای نی چون قرآن خواند
صدای زنده ی او عرش را تکان می داد
نزدیک مغرب است خدایا چه می شود
کشتی شکست خورده دریا چه می شود
از لاله های خون جراحات زخم عشق
مقتل ز عمق فاجعه دریاچه می شود
با چکمه های بند نبسته رسید شمر
با زخمهای سینه ی بابا چه می شود
قاتل زبس برید دگرزنفس فتاد
ای سر بریده بعد تو ما را چه می شود
نزدیک مغرب است چه باد مخالفی
نزدیک مغرب است ندا داد هاتفی
ای کشته ی فتاده به هامون حسین من
ای میوه ی رسیده زهرا حسین من
آن کهنه پیرهن که خودم بافتم چه شد
ای بانی قیامت کبرا حسین من
یادش به خیر شانه زدن های موی تو
ای صاحب شفاعت عظما حسین من
چشمت زدند عاقبت این هرزه چشمها
قربانی حسادت دنیا حسین من
مغرب شد و گذشت وحالا شب آمده
بعد از تمام حادثه ها زینب آمده
زینب رسید و خاطره ها را مرور کرد
از بین نیزهاهی شکسته عبور کرد
آهی کشید و گفت "ء انت اخی "حسین ؟
اینجا گرریز روضه ما جفت و جور کرد
بشنید یا " اخی الیّ " صبور باش
دل را به امر حنجر پاره صبور کن
در آخرین دقایق گودال قتلگاه
هر نیزه ای به گونه ای عرض حضور کرد
قلب ز شعله ی دلخورش آتش گرفته است
ناگاه دید چادرش آتش گرفته است
چون زخم های روی تنت گریه ام گرفت
از پیرهن نداشتنت گریه ام گرفت
با دیده های سرخِ جگر مثل مادرم
هنگام دست و پا زدنت گریه ام گرفت
جایی برای بوسه برادر نیافتم
از نیزه های در بدنت گریه ام گرفت
تا دیدم آن سواره ولگرد نیزه دار
بر تن نموده پیرهنت گریه ام گرفت
وقتی شنیدم از پسرت ای امام اشک
یک بوریا شده کفنت گریه ام گرفت